تبليغاتX
امیر رضا - نی نی توپولوی ما
امیر رضا - نی نی توپولوی ما
پسرم "شاید ما نباشیم وقتی تو میخواهی بدانی" پس می نویسیم...




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط مادر امیررضا




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط مادر امیررضا





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 توسط مادر امیررضا

با تشکر از خاله شیرین عکاس این عکس خارق العاده .................




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 توسط مادر امیررضا


امیررضا و محمد مجتبی




امیررضا و بابائی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 توسط مادر امیررضا




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 توسط مادر امیررضا




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 توسط مادر امیررضا
  


 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 توسط مادر امیررضا

امشب محمدرضا دعوت آقای مدیر عاملشون بودن و من و امیررضا تنها توی خونه بودیم اومدم وبلاگو بروز کنم که اونقدر امیررضا شیطنت کرد که کل میز و وسایل و جزوه های بابا و ... را به هم ریخت حالا نمی دونیم جواب بابا رو چی بدیم آخه ورق ورقشون کرد.
الان هم که دارم راحت این نوشته ها رو ثبت میکنم گداشتمش توی تختش فکر کنم می خواد بخوابه.

خلاصه رمز پرشین گیگ رو هر چی میزنم میگه اشتباهه همه عکسای امیررضا اونجا بود خلاصه اوضاع کمی به هم ریخته است قول میدم پس از اینکه کارم سبکتر شد (آخه درگیر بستن حسابهای شرکتمون هستیم) وبلاگو سر و سامان بدم.

حالا چند تا اتفاق جدید:
جدیدا امیررضا گوشی تلفن رو برمی داره و میگه الو بله.... قربونش برم خیلی با نمک شده البته لازم می دونم بگم گوشی تلفن خونه مادر بزرگ و یکی از گوشیهای خودمونو کاملا از کار انداخت.....
خسته نباشید واقعا

داره گریه میکنه من رفتم رفتنم با خودمه برگشتم با جناب امیررضا خان . پس فعلا بای




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 توسط مادر امیررضا

سلام به همه دوستان خوب وبلاگی امیدوارم امسال واسه همه هموطنامون سال نکویی باشه و تنها آرزوم اینه که همه شما رو سالم و زنده در سال بعد داشته باشم. آمین یا رب العالمین .

 مدتی نبودم امروز با تلاش و دردسرهای زیاد بالاخره ای دی اس ال مون وصل شد. امیررضا الان توی حال است و جارو برقی رو کشیده و برده توی حال نزدیک به سوکت برق و همش میگه بله بله بله........ قربون صدای قشنگت برم.

رفتم توی حال بهش گفتم مامان همین امروز هم که من نمی خوام جارو کنم تو داری بهم یادآوری میکنی.

خیلی نمکی شده و حسابی لاغر ................؟؟؟؟؟ اصلا چیزی نمی خوره دیروز بردمش دکتر اطفال بهش دارو داد امروز کمی بهتر شده و کمی غذا خورد ۱۵۰ گرم وزنش کم شده خیلی ناراحت بودم ولی دکتر گفت مشکلی نداره و باید به هر ترفندی شده بهش غذا بدی.

خلاصه دیروز با کلی شکلک و ادا در آوردن در مکانی واقع در جلوی کابینت ظرفهای فلزی توی آشپزخانه و همچنین توی حمام بهش غذا دادم. اینقدر شکلک درآوردم که خودم خنده ام گرفته بود. این هم از دردسرهای جدید جناب امیررضاخان کریمی .




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 توسط مادر امیررضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


ابزار رایگان وبلاگ